۱۳۸۹ آذر ۱۱, پنجشنبه

سایـه بـر ظلمـت

و آنگاه کـه بر خویش نظاره کردم . سایـه ای در نهاد خویش یافتـم کـه بر پیکره اندیشـه مـن سایـه افکنده بود . گویی تنها کـار مـن فکـر کردن بـر ایـن سایـه بود . هیچ گاه آنـرا ندیدم و آنـرا حـس نکردم و گویی . . . چون ناقوتـی سیاه گوش های مـن را فراگرفته بود . آن قـدر خود ساختـم تا از خود به سیاهـی جستـم . . . سیاهـی ماه را از اعمـاق وجودم مینگریستـم اما نمیتوانستـم آنـرا احساس کنـم زیـرا برایـم قابـل لمـس نبـود . . . 
خواهان امیـد بودم و از جنـس آینده . . . ایده روشنـی در اعمـاق افکـارم یافتـم آن را هـدف نامیدم و در آخـر نفهمیدم هـدف چیست ؟  

عـده ای میگویند ، بزرگـی بـه عقـل است نـه بـه سال ! عـده هـم خلف صحبت خویش عمـل میکنند . در پاسخ بـه آنان گویـم مـن یافتـه ای از ارتشاعات افکـار خستـه خویش هستـم . بی نهایت متفکـر و بی نهایت غیـر متفکـر و بدون هیچ دل شیفتگـی . . . در سایـه ی ظلمت خویش روشنایی را حـس میکنم . اما جهـت . . . مـن می اندیشـم پـس هستـم !

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر