۱۳۸۹ آذر ۸, دوشنبه

ارتشاعات مخـی ! | Ep1

سلام ! 

چـی میگـه ؟! بهلـه ! بگـم براتون کـه کلا" تو خودمونیـم . . . اعصاب مصاب نداریـم . . . دارای انحـراف مخـی ( از جنبـه مثبت شدیـم :دی ) . . . 
خبـر زیاد هست . حـس تایپ نیست متاسفانـه ! زوو زدیـم امـروز یکی رو جـر دادم اما خـو ، انگشتـم مونـد لاش ! :دی داغونـه درد داره . 

 
بلاکـر کبیـر در حـال خودکشـی خود و تدبـر خویش فکـر میکنم :دی

۱۳۸۹ آذر ۴, پنجشنبه

هیچ و پوچ

سلام ! 
3 روزه هیچ خبـری نیست کلا" . . . رفتیم کارنامـه گرفتـم خدارو شکـر اول شدم . . . :) و دیگـر هیچ :×
بای :دی

۱۳۸۹ آذر ۱, دوشنبه

مینیمـال نویسی 2

سلام ، خوبـم و خستـه ؛ خبـری نیست امحانات میانتـرم میدیم . خیلی سخت و خـراب کردم . فـردا کارنامه میدن و آزمون پیشرفت تحصیلی داریـم . همیـن !

۱۳۸۹ آبان ۲۹, شنبه

مینی نویسی 1

میخواستـم بگـم اینا کـه ،

اعصـاب ندارم . . . حـس موسیقی هست . PF چـه میکنـه . سلامتـی شما . . . تراویـن ×500 و روح علی گوسپ و ایـن مایـه ها : )

۱۳۸۹ آبان ۲۵, سه‌شنبه

کـه آزاده زیست . . .

سلام ، 

حس و حـال نوشتـن ندارم . فقط میخوام بـه برخـی از رفقا یـه چیزهایی بگـم . مـن ، بـرای رفیقمم . . . ذات ایـن هست . اما اگـر تغییـر ایـده نسبت بـه فـرد بـدم و بد بیـن بشـم . ایـن محبت دیگـه با هـرچـه خوبی تبدیل به محبت خالـص نمیشـه . ابدا" : )

همیـن و بـس ؛ 
دوستان نتـی با شمـا نیستم :دی 
i3ye

دایورت 3

ها سلام ، 

قصـد داریم بلاگ یکی از بکـس رو معرفـی کنیم :دی ؛

۱۳۸۹ آبان ۲۱, جمعه

۱۳۸۹ آبان ۲۰, پنجشنبه

تدبـر و عرق و تحول

سلام ! 
چنـد روز ( نمیگم زیاد 2 روزه ) بلاگ رو حـس آپ کردنش نیست ؛ نمیدونم چـرا دستم نمیره . . . . میشـه گفت دیگـه اونقـدر اسکل شدم که توی خودم میریزم  

دلـم براتون بگـه که : اولا" خوبید ؟ ( نبودیـنم ... :دی ) امتحانا 2 روزه تموم شـده اما خــب زندگـی نداریـم باید عیـن سگــ نوشـت و خوند . یـه مدت پیش با بابکــ ( یکی از دوستان ) صحبت کردم . خیلـی اوضاع سابقش شبیه مـن بـود . الان مـن حـس میکنم بـه جـز 3-4 تا رفیق دیگـه رفیقی که واقعا" با معـرفت باشـه ندارم که البته شایـد کمتـر هم باشـه ( اسم نمیارم ) دیگـه عرض کنـم که ، یـه تحول تو خودم احساس کردم بعـد از اون هم گندکاری و پـی بردم به خریـت خودم . از ایـن براتون بگـم که دوستان توی یاهـو پی ام میدهند و میگند دیگـه مثـل اول نمیخونـی و اینا  راست گفتند یه تلنگـری بود اینکه ریاضـی هم حتـی 20 نمیشـم . . .   

دیگـه بگـم براتون که روز ها اتفاقات خارج باحالـی می افتـه ( امـروز صبـح برای پول آزمون کیلید کرده بودند ) دیگـه عرض کنـم براتون کـه حـس میکنم که نیازدارم به کسب علـم و اشتب کردم  

از اون گذشتـه دورمون رو رفیق نمـا گرفتن ( بـه جـز اون 4 نفـری که گفتم ، البته 6 تا میشـه گفت ) ؛ مرام فقط رفیق های نـت . . .  البته بعضـی از بچـه های مدرسـه خیلی گلـن . . . 

دیگـه هیچی . گم میشویـم   
پ.ن : کامنت ها هـم بسته میمونـه :دی

۱۳۸۹ آبان ۱۷, دوشنبه

دیـوار نوشتـه های دوستان مدرسـه

سلام ، شرمنده یادم رفت سوژه اصلـی مدرسـه رو بگـم  

متـن زیـر رو اندکـی هیجانـی بخونید ( )  :

زوزه بـاد تنیـن افکـن گوشمـون شده بود . توی راه مدرسـه ، هیچ احساسـی نداشتم به جـز خواب آلودگـی . . . رسیدیم در مدرسـه ؛ بچـه ها همشون خـر کیف بودن چـرا نمیدونم   پس از اندکـی پر و جـو فهمدیم یه فـرد عادل سـر در مدرسـه نوشتـه ، " مدیرمدرسـه حـروم خور " آی میخندیدیـم

پی نوشت : شرمنده 2 بلاگ شـد . 

علوم اجتـماعـی ، نمـرات لول ، استرس

سلام ، 

خیلی خستـه شدیـم با ایـن امتحانات ، در حـد لالیگا اذیـت میکنند . اونقـدر که دیگـه توان اینکـه بخوام استراحـت کنـم یا ... برام نمونده اما خب ، امتحانات رو با بـی دقتـی محض گنـد زدم که خیلی ناراحتـم . اما خـب ، مثـل همیشـه توی ایـن سال ها اولیـن امتحان بایـد خـراب کنیم که لـذت تلاش رو بتونـم ببـرم . گلـه ای ندارم . . . اما بعضـی از اوقات دوست دارم بترکـم از مفـت بودن همـه چیـز  . . . 

دلـم به درس نمیـره نمیدونم چـرا ؛ آهنگـــ خستـه گوش میدیـم و زنده ایـم . امید دارم که خـدا کمکــ کنـه که تـو بعـدی جبـران کنـم . یـه مدت هست خیلی تو ویکی پدیـا میچرخـم نمیدونم چـرا . . . علاقـه به تحقیق پیدا کردم ! آواتار یاهـو و فیس بوک هم در یک حرکت نمادیـن سیاه پوش کردم . که خستگــی رو نشون بـده  

دیگـه عرضـم به حضـورتون کـه زبـان هم نمرمون پائیـن شـد . همـش هم غلـط کشکـی و الکـــی باز هم میگم به بی دقتـی برمیگرده و 19 میـره تو کارنامـه خلاصـه اینکـه هیچی دیگـه فـردا هم اجتماعـی دارم از دوستـم پرسیدم یه دوری زدیـم دعـآ کنید 

پی نوشت : نمـودن مـارو 

۱۳۸۹ آبان ۱۶, یکشنبه

دایورت 2

سلام ، 

صحبتـی نیست ؛ 

دایـورت بـه : http://www.mediafire.com/?zmyeowtoylr
Pink Floyd - Dark Sides of The Moon :X

۱۳۸۹ آبان ۱۵, شنبه

فیزیک ، خاطـره ی شـوم ، تجربـه

سلام ، 

امـروز رو میشـه بدتریـن روز تاریـخ تحصیـل ام گذاشت روز که پائیـن تریـن نمره رو توی 9 سالـی که درس میخوندم گرفتم . امتحانایی که 100 برابـر این امتحان سخـت تر بودند . توجیـه نمیکنم اما فقط 2 رو 1 گذاشتن 4 نمـره غلط نیست که نمـره من رو 16 بکنـه . اگـر تجربـه باشـه که خیلی خوشحالـم اما میدونم تجربـه نیست . چون توی دقت اشکال داشتم . بـار اول هم نیست که توی دقت مشکل دارم یادم هست سال 2 راهنمایی بودیـم که با دقت دست و پنجـه نـرم میکردیـم و همیشـه مغلوب میشدیـم تا اینکه تلاش و سعـی کردم و تونستم جبران کنـم . 

واقعا" امـروز برام سنگیـن بود وقتـی نمـره رو بهـم گفت . عرق سـرد رو چهـره اومـد ؛ مغـزم کـار نمیکرد . اصلا" و ابدا هم حال خوشـی نداشتـم . عده ای از دوستان هم بـرای ابـراز خنـده ، تمسخـر نثـار میکردند . شایـد اگـر من هم جای اونها بودم همیـن کار رو میکردم . عده ای از دوستان میگند ( چـه مدرسـه ، چـه یاهـو ) که خب من 16 میگیرم کلامو میندازم هـوا . در جواب بایـد بگـم که من خودم هستـم ، به خودم فکـر میکنم . امـا خـب ، بعضـی اوقات اوضـاع اونطـور که شایسـتـه هست پیش نمیره از اون گذشتـه مـن به چـه رویی میتونم جلـوی خانواده بگـم . . . ! 

در کـل خیلی خستـم . دلـم میخواد 5 روز فقط بخوابـم فکـر کنم . فکـر کنم از زیبایی های دنیـا از هـدف خلقت انسان ها تا به نتیجه ای برسـم که روشنـی راه رو به مـن ببخشـه  . . . الان که فکـر میکنم برای خودم متاثـر میشم من که 20 تا از همون مسئلـه رو توی 1 ساعت حـل کردم چـرا بایـد یکــ اشتباه لپـی (!) اینطور باهام کنـه . در کـل خیلی خستـه هستم . یکی هم نیست که بشـه باهاش صحبت کرد . یکی از بچـه های تو کلاسمون قشنگ میگـه : 
تو نمیتونـی با دوستان مدرسـه صحبت کنـی چون آنتن زیاده و با خانواده هم نمیتونـی گـپ بزنـی .
فقط میمونند دوستان یاهـو که مثـل داداشـم دوستشون دارم . محـرم رازم هستند . شریـک غمم هستند . و از ایـن صحبت ها ؛ امیدوارم که این افت فاجعـه وار ممتد نباشـه . هر چند که بعدش عربـی که نمـره گرفتـم حالمـو بهتـر کرد و قبلش با خـدا حرف زدم سبک شدم . اما میخوام با خدا درد و دل کنـم . فقط میگم امیدوارم تجربـه بشـه و تکرار نشـه . . .

۱۳۸۹ آبان ۱۴, جمعه

افکـار ، نیچـه ، خالـی بندی

سلام ، 

"بیشتر مردم خود را با هرکاری خسته میکنند، غیر از اندیشیدن."
اندیشـه چه واژه غریبی !  خب تو ملتـی زندگـی میکنیـم که فکـر رو توی نمـره کلاسـی میبینند   البته اون هم بایـد خوب و کامل باشـه اما تمام کـار به همیـن جا ختـم نمیشـه . . . اندیشـه با خـود خیلی سخت تر از حـل یکــ مسئلـه فیزیک هست . اما خــب حـداقـل توی یک کلاس بایـد 3-4 تا متفکـر باشـه . که با جایی که مـن اطلاع دارم فقط یکی که پشـت سـر من میشینه تفکـر میکنـه . بقیـه بچـه ها توی دوران کودکیشون موندن و اصلا" اصلا" بزرگ (!) نشدند . البته افـرادی هستند که به بلـوغ سیاسـی رسیدند . من اون هم میشناسـم که آدم فوق العاده متفکـری هست . اما اکثـر دوستان دیگـه از تفکـرات پوچ و حتـی در درس از حفظیات بهـره میبرند . و وقتـی من بهشون اعلام میکنم که بنده نخوندم و 20 شدم تنها چیزی که میگند " یک شکلک گشـاد مثـل   هست که فقط علاقـه دارند . تفکـر من در سـر برگـه ها در پاسـخ دادند رو زیـر سوال ببرند . کلا" خیلی چیـز (!) خوبـی هست این فکـر . داشتـم فکـر میکردم که اگــر انسـان عقـل و تدبـر نداشت و اشتباهاتشو تکرار میکرد با یکـــ حیوان خوار چـه فرقـی میکرد ؟!
اما خـب توی جامعـه ای زندگـی میکنیم که هر کـس به خیـال خودش دانای تمام غیب هاست مردم رو بـد و خودش رو خوب میبینه . فکـر میکنـه همـه ناقـص هستند . وقتـی که میبینه ، هر کس تونسـته موفق باشـه یا با اینکه تلاش بیشـتـری کرده ، اما نتونستـه موفقتـر باشـه . به دیگـری تهمـت میزنه و دروغگـو بهـش میگـه . بهتـره اول به اشکـال پیـامـدی که سبب شـد ما بدتـر باشیـم بنگـریـم و بعـد به فکـر تهمـت یا کذب به دیگری باشیـم .

بهـتـر از ایـن باشیـم . . . 
پی نوشت : تعداد فکـر هایی که به کـار بردم رو بشمـریـد   
 

۱۳۸۹ آبان ۱۳, پنجشنبه

روزی وزنــده . . .

سلام ، 

امـروز روز بیخودی بود اما توش جنگ اعصـاب داشت ، خنده داشت ، حال و حول داشت و . . .  

زنگ اول دینی بود که ماشاالله معلممون ، که جدیدا" فـرد خوبـی شـده حدود 60 دقیقـه حـرف زد و روز 13 آبان رو برامون فقط با مقـدمـه توضیـح و تشریـح کـرد ما هم اصلا" خنده به خودمون راه نمیدادیـم  یکــ ربـع هم با حـرف های خارج از بحث پـر شد و موند 15 دقیقـه که پوست دوستان رو بکنیـم : دی البته هواشونو داشتـم خدایی . . . اول که یکـی از بهتـریـن دوستام رفــت و که جلسـه قبـل سوالا رو ماسمـالـی کرده بودیـم (  ) قرائـت خوند و 20 شـو گرفت مکالمشونـم بسـی جالب بود یه چیزی تو مایـه های مهنـدس و اینا . . . بعـد هم ادامه بچـه هارو پرسیدم و رفت پی کارش که چندتایی که موندن حـال کنند   

زنگ دوم همچنان (!) شیمی داشتیـم که اصلا" با ایـن گروه خـل و چـل من کار کردن ارزش نداره یکی نمیـاد ، یکی پاش شکستـه ، یکی از نظـر مغـزی معیوب هست و دیگـری هم سـرخوش (!) خداروشکـر که لاقـل وسایـل رو آورده بودند . با ایـن امیـد وارد آزمایشگـاه شدیـم . اوایـل خوب بود هنـوز خـراب کاریشون گـل نکرده بود که اولیـن گروه رفتیـم و آزمایش نوشابـه رو انجام دادیـم و از ایـن کارا . . .بعـد هم برای اولیـن بار لولـه ی آزمایش هارو از مواد برای شناسیایی اسیدی و بازی پـر کردیـم در همیـن کارا بود که یکی از دوستان که مخـش تاب داره کلا" ( ) زد قیچـی آزمایشگـاه رو هم شکست ماشاالله . . . در ادامه تمام دوستان ما به خوش گذاری ( هست برای پادشاهان میگند ) روی آوردند و خـب معلومـه که نتیجـه ای جـز اینکـه 3 بار لولـه هارو پـر و تست گرفتـم حاصـل نمیشـه جالب هم ایـن هست که هیچکدوم از ایـن دوستان مشغـول کمک نبودند ! یکی از دوستان به کلـی نیومده بود . یکی از دوستان نشسته بود سرکـه و جوش شیریـن و اینا رو قاطـی میکرد . یکی هم با لولـه ها مثـل سانتریفوژ بشکـن میـزد . واقعا" هم تعجب آور و انتظـار بیشتـری نمیرفت منم که تعطیـل بودم واقعا" از ایـن همه گـه بازی اینا .خلاصـه بگـم براتون که انجام دادیـم و گـم رفتیم . آخـریـن نفـر هم من از آزمایشگاه اومدم بیـرون و یـدور تمیـز کاری کردیـم ریخت و پاش های اعضـای نخـود مغـزم رو پـاک کردم .  

زنگــ آخـر هم به لطـف اون بدبختایی که رفتند لانـه آمریکای جاسوس (!) رو گرفتند خندیدیـم یکم بهتـر شدم . اما خـب باز از درون دپ بودم . ( الانشـم هستم البته که دارم بلاگ رو مینویسم )  ... بهـتـر شدیـم . جالب تـر این بود که توی سالـن اجتماعات یا همون آمفـی تئاتـر مدرسـه سخنان جالبـی رد و بدل شـد از بستنـی که بعضـی از بچـه ها همونطـور انداختند ( بدلیل اینکـه نمیدونستند بانیش کیـه !  ) تا اینکه 13 آبان به لخت راه رفتــن توی جزایـر هاوایی ، تغییـر مکان جزایـر هاوایی از غرب ایالات متحده آمریکا به آمریکا جنوبـی و برزیـل : )) و جواب دادن شبهات دینی با مثـال هایی از قبیل خمیـر دندان " Crest" ...

آخـر هم با سمبوسـه (ع) و پیراشکـی رفتیـم خونـه  

i3ye

"روز سیاه" برای مردم تهران | Following


سلام ؛ 
پنجشنبه گذشته، برای تهران یك روز سیاه بود و میدان كاج سعادت آباد هم مركز این سیاهی؛ جایی كه یك جوان چاقو خورده ، 45 دقیقه نقش بر زمین بود و از مردمی كه اطرافش جمع شده بودند، التماس می كرد كه به دادش برسند اما "مردم فهیم و با فرهنگ" ما ، تنها تماشاچی مرگ یك همنوع خود بودند تا شعر "بنی آدم اعضای یكدیگرند" در میان وارثان سعدی، عینیت یابد!

به گزارش عصرایران؛ ماجرا از این قرار بوده كه دو نفر در این میدان درگیر می شوند و یكی به ضرب چاقو ، دیگری را نقش بر زمین می كند و مانع آن می شود كه دیگران به داد قربانی برسند. فیلمی كه از این حادثه خونبار در اینترنت منتشر شده ، نشان می دهد كه افراد پرشماری پیرامون قاتل و مقتول گرد آمده و با خونسردی مشغول تماشای ماجرا و گوش دادن به سخنان قاتل بودند كه در مذمت قربانی سخن می گفت و هر از گاهی نیز لگدی بر پیكر خونین و نیمه جان او می زد!

انبوده جمعیت نیز به جای آن كه به كمك یكدیگر، جوان قربانی را از مهلكه دور كنند و به آمبولانس اورژانس برسانند، ترجیح می دادند با موبایل های خود از صحنه فیلمبرداری كنند، با یكدیگر حرف بزنند و حتی بخندند و البته گاهی نیز از سر دلسوزی به جوان غرقه در خون بگویند: اصلاً تكان نخور، برایت خوب نیست!

نامگذاری "پنجشنبه سیاه" برای تهران، نه از بابت مرگ یك شهروند ، كه به این دلیل است كه رویداد روز پنجشنبه نشان داد كه ما، تا چه اندازه از عواطف و مسوولیت های انسانی دور شده ایم و چه سیاهی و نكبتی بالاتر از این كه جامعه انسانی و فرهنگی ما به جایی برسد كه در برابر قتل یك همنوع ، هیچ واكنشی جز تماشا از خود نشان ندهد. واقعاً چگونه می شود این واقعیت را هضم كرد كه دهها و صدها انسان ، در حالی كه می توانستند به كمك همدیگر ، یك انسان را از خطر مرگ نجات دهند ، دست روی دست گذاشتند و "نچ نچ" كنان ، شاهد خونریزی تدریجی یك جوان و نهایتاً مرگ او شدند؟!

اگر مرگ آن جوان ، مصیبتی برای بازماندگانش هست - كه قاعدتاً هست - رفتار شرم آور هموطنان ما كه فقط تماشا كردند و هیچ نكردند ، مصیبتی برای همه ماست و هشداری است تا بلكه به خود آییم و از خود بپرسیم كه واقعاً داریم به كدام سمت و سو می رویم؟

نكته قابل توجه اینجاست كه به دلیل آن كه این اتفاق در منظر عمومی رخ داده بود، كمك كنندگان اساساً به دردسر متهم شدن دچار نمی شدند ولی افسوس كه غیرت و انسان دوستی، كمتر از آنی شده كه تا قبل از این حادثه تصورش را می كردیم و چه جای ترسناكی شده است شهر برای زیستن! اگر این اتفاق در یك كشور غربی رخ می داد، همین صدا و سیمای ما، بارها فیلم آن را پخش می كرد كه ایها الناس ببینید كه غرب، چقدر از احساسات و عواطف انسانی خالی شده است، اما اینجا، جز سكوت و لاپوشانی، كار دیگری نباید!

اما سیاهی روز پنجشنبه، ابعاد دیگری هم دارد؛ دقت كنید كه قتل در شهر تهران و نه در بیابان های اطراف، آن هم در بالای شهر رخ داده؛ جایی كه لابد پلیس باید حضور می داشت یا دستكم بلافاصله بعد از حادثه باید خود را بدانجا می رساند، با این حال آن طور كه روایت شده، حضور دیرهنگام پلیس و بعد از حضور نیز عدم اقدام جدی برای دستگیری قاتل و نجات فرد قربانی، از عوامل مرگ این جوان بوده است.

این سهل انگاری، آنقدر آشكار و خجالت بار بوده كه حتی فرمانده پلیس تهران بزرگ را نیز به سخن آورده و خبر از برخورد پلیس با دو مأموری داده كه با بی كفایتی تمام ، نتوانسته اند از عهده یك نفر برآیند و اجازه داده اند جوان نیمه جان ، آنقدر بر آسفالت خیابان باقی بماند تا جان دهد.

واقعاً آیا مردم حق ندارند بپرسند حضور یا عدم حضور پلیس چه توفیری در این مواقع دارد؟ آیا مأموران پلیس این قدر آموزش ندیده اند كه بدانند در این قبیل موارد ، می توانند غیر از تماشا كردن و منفعل بودن، كاری هم كرد؟! راستی، رئیس پلیس منطقه، بعد از این افتضاح، چه می كند؟ آیا استعفا خواهد كرد و از مردم عذر خواهد خواست یا آن كه انگار نه انگار؟!

اورژانس نیز باید توضیح دهد كه چه زمانی به صحنه رسید؟ آیا همانگونه كه پیشتر گفته اند زمان رسیدن اورژانس در تهران، 15 دقیقه است، در این صحنه نیز 15 دقیقه ای خود را به صحنه رسانده اند یا این 15 دقیقه ها شعارهایی بیش نیستند؟ و این پرسش وقتی دردناك تر می شود كه بدانیم پزشكان بیمارستانی كه سرانجام قربانی را بدان رسانده اند، گفته اند كه اگر حتی 10 دقیقه زودتر می رساندند، قطعاً زنده می ماند.

پنج شنبه ای كه گذشت را چرا نباید "پنج شنبه سیاه" بنامیم، وقتی ثابت شد عاطفه ها و مسوولیت های انسانی و نوع دوستی ها در جامعه ما ، بسیار پیشتر از آن جوان، كشته شده اند و ماموران پلیس هم(نه همه شان)، آن گونه كه باید و شاید حافظ جان شهروندان نیستند كه اگر بودند، از عهده یك مجرم آماتور بر می آمدند و نمی گذاشتند جوان مردم در روز روشن در وسط شهر، آن قدر بر روی زمین بماند و خونریزی كند كه بمیرد و راهی گورستان شود. ای كاش بتوانیم ، بار دیگر همان ایرانیانی باشیم كه حتی رفتن خار بر پای دیگری را برنمی تابند چه رسد به آن كه یك نفر در مقابل چشمانشان بمیرد و آنها فقط تماشاگر باشند. به اصالت مان برگردیم!

۱۳۸۹ آبان ۱۲, چهارشنبه

گزارش آزاد - ریپورت 2

سلام ،

به نام خدایی که هر چـه میکشیـم از اوست . خب با سـری دوم ریپورت هستیـم خدمتتون ، خب حالا سوال پیش میـاد ! شـرح مسئلـه (؟) بـاز وقایـع مدرسـه هست .

خب ما مثـل بعضـی از مدارس یکــ رنگــ داریـم به اسـم " برنامه ریزی و از ایـن شـرجات " که حالا معلـمش مسئـول پایمـون هست . خـب کاملا" مشـهـود هست که نمیتونیـم انتظـار بحـث های مفید برنامه ریزی ، روش مطالعـه و از ایـن بلغوریات رو داشته باشیـم و در عـوض به پرورش جسـم و فوتبـال دستـی ( تفریحات ناسالـم در پیـامد های آن ) و به درد و دل و زیـراب زنـی عزیزانمان ( معلمان ) خواهیـم پرداخت لذا ، وقایعـی که برای شمـا بازگـو میکنـم از درد دل های ما در زنگـــ برنامه ریزی با مسئـول ( مجهـول الصفـت ) عزیزمون  (!؟ ) هست .  

معاون : دفتـراتونو در بیارن جـزوه بگـم ( که این جزوه گفتـن ریشـه در زدن زیراب گرام نـزد مدیرمحتـرم مجتمع [1] می باشد 
بجـه ها :  هاااا ( بعضـی از دوستان نقـش چـُس مصنوعـی رو ایفـا میکنند )
معاونت کبیـر : ( با صـدای بالا ، ما هم نمیگیم داد  )  دفتـر 100 بـرگ میـاریـن جزوه میگـم بنویسیـد [2]
یکـی از دوستان : آقا فکـر نمیکنید حیـف میـره !؟ 
دیگـری : آقا تـازه به فکـرتون  افتـاد درس بدید ؟
خودش (!) :  روش مطالـعـه PQ6R  

 از اونجا بود که روی به وقت کشـی آوردیـم در ادامه زیـراب معلـم های اجتماعـی ، دینی ، ریاضیات زده شده که اینجانب با دیدن توهیـن به معلـم ریاضیات برخواستـم و حمـایـت خود را از ایشان اعلام نمودم خب معلـم اجتماعـی هم بـدکــ نیست ؛ دینی هم جدیدا" لقب گـل من ( لقب یکی از دوستان هست ) رو نهـاده : دی 


لیـکـن میتـوان نتیجـه گرفت که با چـه موجودی سرکار داریـم 

بلاگ رو ادبـی نوشتـم که توی یاهـو پی ام ندید نثـرش ... شـره   

لغت نامه : 
[1] حــــااااج سعیـــــــــ...ــد صمــــ...ـــیــ...ــی
[2] بر اساس جکــ یارو که ادعـای پیامبـری میکنـه

در آخـر تشکـر میکنم از دوستان و تمام کسانـی که مـرا در ایـن امـر یاری رساندند ( حماسـی خوانده شود  )

۱۳۸۹ آبان ۱۰, دوشنبه

مـدرنیتـه و شلـوار پاره

سلام ، 
قضیـه ای که امـروز من تعریـف میکنم بر اساس یـک داستان واقعـی است . ( حماسـی بخونیـد ) 

آیا مـد تنها به سنـگــ برداشتـن و داغـون ( کلمـه ای ادبـی در بلاگ به نظـر نیامـد ) خلاصـه میشود ؟! 

پاسـخ این سوال را بایـد در مـا ها یافت ( کلیـت مسئلـه از همیـنجاست )  ؛  شمـا 2 حالـت دارید یا تاثیـر مثبت میگیریـد یا منفـی ؟ مثلا" یارو ( در حالتـی که دست بر روی کمربند دارد ) میـاد شلوار بیست هـزار تومـنی ( با تومـن های کشیده ) میگیره و جلـو اولیـاء عالـی با سنگـــ شروع میکنـه به پاره کردن زانـو های شلـوار . . . 

پـدر : قنـدعلسـم ! چـرا شلـوارتو خـراب میکنـی ؟!   
پسـر ( قند عسـل سابـق ) : مــَـَـَـَـَدَدَدَه ! 

کلا" شمـا از منیـد ؛ هویـت ندارید یعنـی  


خب این متنـی که خوندید یـکــ متـن کاملا" ادبـی و زیبا بود که امیدوارم مورد توجهتون قرار گرفتـه باشـه   
تو یاهـو پیام بدید که بگـم کلیت بلاگ منظـورش چی بود   

See in Hell