۱۳۸۹ آبان ۱۳, پنجشنبه

روزی وزنــده . . .

سلام ، 

امـروز روز بیخودی بود اما توش جنگ اعصـاب داشت ، خنده داشت ، حال و حول داشت و . . .  

زنگ اول دینی بود که ماشاالله معلممون ، که جدیدا" فـرد خوبـی شـده حدود 60 دقیقـه حـرف زد و روز 13 آبان رو برامون فقط با مقـدمـه توضیـح و تشریـح کـرد ما هم اصلا" خنده به خودمون راه نمیدادیـم  یکــ ربـع هم با حـرف های خارج از بحث پـر شد و موند 15 دقیقـه که پوست دوستان رو بکنیـم : دی البته هواشونو داشتـم خدایی . . . اول که یکـی از بهتـریـن دوستام رفــت و که جلسـه قبـل سوالا رو ماسمـالـی کرده بودیـم (  ) قرائـت خوند و 20 شـو گرفت مکالمشونـم بسـی جالب بود یه چیزی تو مایـه های مهنـدس و اینا . . . بعـد هم ادامه بچـه هارو پرسیدم و رفت پی کارش که چندتایی که موندن حـال کنند   

زنگ دوم همچنان (!) شیمی داشتیـم که اصلا" با ایـن گروه خـل و چـل من کار کردن ارزش نداره یکی نمیـاد ، یکی پاش شکستـه ، یکی از نظـر مغـزی معیوب هست و دیگـری هم سـرخوش (!) خداروشکـر که لاقـل وسایـل رو آورده بودند . با ایـن امیـد وارد آزمایشگـاه شدیـم . اوایـل خوب بود هنـوز خـراب کاریشون گـل نکرده بود که اولیـن گروه رفتیـم و آزمایش نوشابـه رو انجام دادیـم و از ایـن کارا . . .بعـد هم برای اولیـن بار لولـه ی آزمایش هارو از مواد برای شناسیایی اسیدی و بازی پـر کردیـم در همیـن کارا بود که یکی از دوستان که مخـش تاب داره کلا" ( ) زد قیچـی آزمایشگـاه رو هم شکست ماشاالله . . . در ادامه تمام دوستان ما به خوش گذاری ( هست برای پادشاهان میگند ) روی آوردند و خـب معلومـه که نتیجـه ای جـز اینکـه 3 بار لولـه هارو پـر و تست گرفتـم حاصـل نمیشـه جالب هم ایـن هست که هیچکدوم از ایـن دوستان مشغـول کمک نبودند ! یکی از دوستان به کلـی نیومده بود . یکی از دوستان نشسته بود سرکـه و جوش شیریـن و اینا رو قاطـی میکرد . یکی هم با لولـه ها مثـل سانتریفوژ بشکـن میـزد . واقعا" هم تعجب آور و انتظـار بیشتـری نمیرفت منم که تعطیـل بودم واقعا" از ایـن همه گـه بازی اینا .خلاصـه بگـم براتون که انجام دادیـم و گـم رفتیم . آخـریـن نفـر هم من از آزمایشگاه اومدم بیـرون و یـدور تمیـز کاری کردیـم ریخت و پاش های اعضـای نخـود مغـزم رو پـاک کردم .  

زنگــ آخـر هم به لطـف اون بدبختایی که رفتند لانـه آمریکای جاسوس (!) رو گرفتند خندیدیـم یکم بهتـر شدم . اما خـب باز از درون دپ بودم . ( الانشـم هستم البته که دارم بلاگ رو مینویسم )  ... بهـتـر شدیـم . جالب تـر این بود که توی سالـن اجتماعات یا همون آمفـی تئاتـر مدرسـه سخنان جالبـی رد و بدل شـد از بستنـی که بعضـی از بچـه ها همونطـور انداختند ( بدلیل اینکـه نمیدونستند بانیش کیـه !  ) تا اینکه 13 آبان به لخت راه رفتــن توی جزایـر هاوایی ، تغییـر مکان جزایـر هاوایی از غرب ایالات متحده آمریکا به آمریکا جنوبـی و برزیـل : )) و جواب دادن شبهات دینی با مثـال هایی از قبیل خمیـر دندان " Crest" ...

آخـر هم با سمبوسـه (ع) و پیراشکـی رفتیـم خونـه  

i3ye

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر